من اومدم!
تو این چندمدت به تنها چیزی که فکر نمی کردم آپ کردن بود
دلم برای همتون تنگ شده بود،همیشه به یادتون بودم
خاطرات من و بی بی
تو این چندمدت به تنها چیزی که فکر نمی کردم آپ کردن بود
دلم برای همتون تنگ شده بود،همیشه به یادتون بودم
خیلی لذت بخشه![]()
حداقل یه مدت از دست خیال بافیاش راحت شدم![]()
ولی دلم براش تنگ میشه
من دیگه برم...
خودش برمی گرده داستانو تعریف می کنه![]()
بازم می خوای خاطره ی خیالی بنویسی؟!حالا چرا با اسم من؟
رو خودت آزمایش کن ببین خوشت میاد؟!![]()
دلم برای خوم می سوزه
از روز اول مدرسه تا الان
دقیقا یادمه یه معلم فارسی داشتیم اسمش **** بود
خیلی هم
مهربون بود
روزاول که دیدمش ازش خوشم اومد
ازنمره هام راضی
بود
دو هفته قبل از امتحانای ترم
خودش یه امتحان ازمون گرفت
قبل از این که نمره ها رو بگه به من گفت از تو انتظار نداشتم
یه بار
دیگه ازت امتحان می گیرم(پیش همه ی بچه ها آدمو ضایع می کنن)
هفته ی بعدکه داشت درسا رو دوره می کرد یهو اسممو صدا کرد و دو
تا سوال پرسید،منم جواب ندادم
داشت می رفت گفت جلسه ی بعد
که اومدم ازچندنفردوباره می پرسم
از شانس خوبم منم جزو اون
چندنفر بودم
اولین سوالو جواب ندادم...دومیش و نصفه جواب دادم،سومیشم بگی
نگی کامل بود
(همه ی سوالای سخت نصیب من بیچاره شد)
تا رسیدبه معنی شعرداشتم خوب پیش می رفتم که خراب شد
نزدیک بود سکته کنم
خدارو شکرفقط گفت برو بشین
هیچ روحیه ای برای امتحان ترم نداشتم
ولی مطمئن بودم که بیست
میشم
اینم وضعیت من وقتی کارنامه رو دادن دستم:
بی بی هم که همش می خندید
خب اینجا بی بی چه کاره بود
برای امروز بسه،فردا می گم چی کار کرد
وای فکرشو بکنین،چی میشه!
کنتز من کجایی؟!![]()
مهمتر از همه اینکه انگلیسی ها در پی روباه می گشتند
-------------------------------------------------------------------------------
در اولین قرار حافظ و ریچارد(آدم ساده،مهربان ولی سردسته ی همه ی
خلافکاران و انگلیس)
ریچ متوجه حرکت مشکوک حافظ شد...حافظ از کتابی ضد صهیونیست
حرف می زد،از این که با مردم ستمدیده همکاری می کند، همه ی
ثروتش را را به یتیمان بخشیده، رابطه ی خوبی با خانواده ی پدرش
ندارد و ....
ریچ به حافظ مظنون شد
ادمارد پسرخاله ی حافظ و دشمن خونینش بود،از این میترسید که روزی
حافظ برگشته و دنبال ارث و میراث خود باشد
به همین دلیل به ریچ خبر داده بود که حافظ دزد اموال من است
و ریچ قبول نکرد و گفت اگر این طور باشه حافظ چرا حافظ باید مثل مردم
فقیر زندگی کنه؟
ریچ و حافظ بسیار تیز هوش بودند
وقتی حافظ گفت همه ی ثروتش را به یتیمان بخشیده،به یاد حرف
ادمارد افتادو حافظ را به جرم دزدی دستگیر کردند
با نقشه ای ماهرانه توانست ثابت کند که دزد اموال ادمارد نیست
سیگیریس و چند نفر دیگر همان شب جواهر قصر ادمارد را دزدیده و
ادمارد از نبود جواهرهای قیمتیش باخبر شد و ریچ را خبر کرد
ریچارد به کل گیج شده بود
چه طور ممکن بود یک صندوق طلا دوبار ربوده شود؟!
و ادمارد که نگران جواهرها بود به همه چیز اعتراف کرد و حافظ آزاد شد
امّا از آن جایی که ادمارد و ریچ دوستان قدیمی بودند،حافظ نتوانست از
ادمارد شکایت کند
اینک سیگیریس از همه ی ماجرا خبر داشت و می دانست پشت چهره
ی روباه چه کسی مخفی شده
و به زودی با هم ازدواج کردند
چند روز بعدخبر مهمی در روزنامه ها منتشر شد:
<<پایان افسانه ی روباه با مرگ>>
سیگیریس همسر حافظ بود
انگلیسی ها دنبال روباه بودند،حافظ برای در امان ماندن از دست
انگلیسی ها،صهیونیست ها و ایتالیای کبیر، خودش را به مردن زد و تنها
کسی که از این ماجرا خبر داشت سیگیریس بود
-------------------------------------------------------------------------------
ماه خاتون،دختر پادشاه شهر بود،که عاشق پسری کشاورز شد
اما به دلیل فاصله ی طبقاتی امکان زندگی مشترک برایشان نبود
تا این که نجیب،کشاورز معروف محل،با ماه خاتون فرار کرد ولی به زودی
دستگیر شدند
ماه خاتون به نجیب گفت:متاسفم از این که نتونستیم با هم زندگی
کنیم،من نمی ذارم تو رو بکشن،ما به زودی بچه دار می شیم
ماه خاتون اینک دارای فرزندی بازیگوش و سربه هوا بود
نام اورا حافظ گذاشت تا خدا همیشه حافظش باشد
چهار سال گذشت
با این که دیگر کسی ماه خاتون رو به چشم ملکه نمی دید،همه نگران
آینده ی حافظ بودند
طولی نکشید که حافظ پدربزرگ،مادربزرگ و مادرش را از دست داد و
تنها و بی کس شد
خیلی دوست داشت کنار پدرش باشد،به این ترتیب خودش را شکل
بچه ای فقیر درآورد و به طور اتفاقی با مردی روبرو شد و به خانه ی او
رفت
دو سال در کنار هم بودند تا این که روزی ادمارد خواهر زاده ی ماه خاتون
در خیابان نجیب را دید و فریاد زد تو زندگی خاله ی مرا نابود کردی و
مجالی نداد و نجیب را کشت
در همین لحظه حافظ متوجه شد که کسی که دو سال در کنارش بود و
اورا پدر صدا می زد،پدر واقعی اش بود
اینک حافظ بیست ساله بود و قصد انتقام خون پدرش را داشت
کارشکنی های حافظ باعث شد بسیاری از نقشه های انگلیسی ها
خراب شود
او با دختر ثروتمندی به نام کنتز سیگیریس آشنا شد
سیگیریس مانند حافظ مخالف تروریسم ها بود و با او همکاری کرد
حتی سیگیریس هم نمی دانست که روباه همان حافظ است
روباه با فراری دادن زندانی ها توجه انگلیسیها را به خود جلب کرد طوری
که همگی کنجکاو شدند تا بدانند که روباه کیست و چه هدفی دارد
همه ی شما تسلیت می گم
(حالا تعریف می کنم)
ازون جایی که هم دل من و هم دل بارون جون برای تامی می سوزه،
با تانا تماس گرفتم و راضیش کردم برگرده
(ماییم دیگه!!)
فقط خدا کنه دوباره قهر نکنن![]()
شماها سیگیریس رو می شناسین؟
دو تا گربه بودن به نام هاي تامي و تانا
تامي و تانا دو تا دوست خوب و مهربون بودن
يه روز که داشتن با هم بازي مي کردن تانا خورد زمين و تامي هم
دست به کار شد تا کمکش کنه
حال تانا خوب شد و به تامي گفت دستت درد نکنه که کمکم کردي
جبران مي کنم
ولي اين طور نشد
براي تامي مشکلي پيش اومد(مشکلشو نمي گم محرمانه ست!)
و تانا گفت به من هيچ ربطي نداره
دل تامي شکست
نشست و گريه کرد
و باهم قهر کردن
تامي چند بار رفت آشتي کنه ولي تانا قبول نکرد
به ياد روزايي که با هم بودن افتاد

ولي ديگه خيلي دير شده بود
چون تانا خيلي وقت بود ازون جا رفته و تامي با خيالش بااون بازي مي
کرد و حرف مي زد
وبلاگشون حرف نداره حتما بریدیه سری بزنید
http://www.toolessag.blogfa.com
بعدشم از یه نفر که با اسم پابرهنه نظر دادن!!!
و قربانی حقیقت که وبلاگشون خیلی عالیه...من که از مشتری های
درجه ی یکشم![]()
و باران جونم
جا داره از آرش
http://winterboy1988.blogfa.com
و نینا جون هم تشکرکنم
وبلاگ هیوای عزیز هم خیلی جالب بود
http://www.naptisha.blogfa.com
محسن جان دست شما هم درد نکنه
http://www.azizdelamzahra.blogfa.com
از دوستای خوبم هم در وبلاگ جواهری در قصر ممنونم
http://www.lee-young-4e.blogfa.com
اگه کسی از قلم افتاد عمدی نبوده بهم بگه تا شرمندش نشم![]()
میلاد حضرت فاطمه الزهرا(س)را به همه ی شما عزیزان تبریک می گم
همچنین روز مادر رو به همه ی مادران گل دنیا

جادو
ساندرايه جن ديده
ادي به يه کوتوله دست زده
لوري با جادوگرها رقصيده
چارلي طلاهاي ديوار رو پيداکرده
دانلد آواز يه پري دريايي رو شنيده
سوزي زاغ بچه جن رو چوب زده
امّا من کل جادو جمبلي که تا حالا ياد گرفتم
بايد همش رو از خودم مي ساختم
ناخدا قلاب بدست
ناخدا قلاب بدست بايد يادش بمونه
که اصلا پاشو نخارونه
ناخدا قلاب بست بايد مراقبت کنه
که هيچ وقت دست تو بيني اش نکنه
ناخدا قلاب بدست بايد وقتي با آدم دست ميده
آروم و ملايم دست بده
ناخدا!بايد حواستون رو جمع کنين
موقع باز کردن قوطي ساردين
يا موقع گرگم به هوا،يا چايي ريختن
يا صفحه هاي اين کتاب رو ورق زدن
من واقعا خوش حالم که مثل خيلي از آدما نيستم،ولي بيشتر
از اين خوش حالم،که مثل اين ناخدا نيستم
من پشت ویترین مغازه نشسته بودم و منتظر بودم
که یکی پیدا شه و منو بخره،خیلی دلم می خواست یه روز از پشت این
ویترین برم بیرون.این تنها ارزوی من بود
دوستم فلی بهم گفت که مطمئن باش ما هم یه روز از اینجا میریم
داشتم فکر می کردم که یه پسر کوچولو اومد و رفت تو مغازه
خوش حال شدم،فکر کردم که چه خوب می شد برم خونه ی این پسر
ولی مثل اینکه اشتباه فکر می کردم،چون یه دونه آدامس خرید و از
مغازه رفت
و منم یه خط دیگه روی شانسم کشیدم.
دو دقیقه بعدپسرک به مغازه برگشت و گفت که من از قلک پشت ویترین
خوشم اومده
منم حسابی ذوق کردم
ولی وقتی مغزه دار فلی رو برداشت و برد،با خودم گفتم من تا کی باید
اینجا بمونم؟!حالاکه دوست خوبم رو هم از دست دادم...ای کاش به
جای فلی منو انتخاب می کرد
که یهو پسره گفت من اون یکی رو می خوام
نمی دونین یه لحظه فکر کردم خوش بخت ترین قلک دنیا هستم
و من همراه اون پسربچه یشیطون به خونشون رفتم...
یک شنبه:
خیلی گرسنه بودم،منتظر یه چیزی بودم که بخورم،تا اینکه پسرک اومد و
هرچی پول داشت داد به من.از این ورو اون ور پول جمع می کرد و می
نداخت تو دهنم!
حالم بد شد...نمی تونستم دیگه چیزی بخورم
دوشنبه:
تا شب گرسنه بودم،که بازم اون پسره که چشم نداشتم ببینمش اومد
و هرچی ده تومنی داشت داد به من!
نمی دونین،خیلی خوش مزه بود
سه شنبه:
خدا رو شکر یه روز به اندازه ی کافی غذا خوردم،و خیلی خوش گذشت
چهارشنبه:
امروز تلوزیون فیلم شعله رو داشت نشون می داد که یهو پسرک
منو با خودش برد تو کوچه و به دوستاش نشون داد
نصفه شب بیدار شدو منو برعکس کرد تا هرچی خوردم بیاد بیرون
ولی نتیجه ای نداشت
در عوض کلی اسکناس مچاله کرد تو دهنم،که من نتونستم هضمش
کنم!
پنج شنبه:
با سیخ و پیچ وچاقو افتاد به جونم تا هرچی خورده بودم بهش پس بدم
ولی بازم نتونست،ومن موقع خواب سرگیجه گرفتم
جمعه:
صبح زود از خواب بیدار شدم که ناگهان یه ضربه چکش خورد تو سرم و
شکستم و همه ی پولا ریخت بیرون
الان که براتون این خاطره رو می نویسم در سطل آشغال هستم
ای کاش آن روز پسرک مرا انتخاب نمی کرد...
آخ...آقای پوست موز لطفا جا بده بابا خفه شدم!
من اون شکایت خونه رو تعطیل و این یکی رو افتتاح می کنم
انتقادات و پیشنهادات نی نی در این جا قرار می گیرد!
بازکن...سفیدبرفی
*سفیدبرفی عزیزم.خوبی؟
مادر؟!
*تعجب نکن عزیزم.تو پیش منی!
مادر،من...من چه جوری اومدم اینجا؟!
*تو باید برگردی
نه مادر،من دیگه از تو جدا نمی شم
*سفیدبرفی عزیزم،بازم لجبازی؟توباید بری...همه منتظرتن
من نمی خوام برم
*تو نمی خوای بری پیش کوتوله ها؟
من...
*سفیدبرفی تو میری مدرسه!می فهمی یعنی چی؟
من می خوام بدونم چه بلایی سرم اومده
*پس اینجا رو نگاه کن
بعد از ثبت نام من در مدرسه به سمت شهر ری حرکت کردیم...
در اتوبوس نشسته بودیم که دیدیم در حال شربت پخش کردن هستند!
من هم بی صبرانه منتظر دیدن همچین صحنه ای بودم تا وفاداری خود را
نسبت به نی نی ثابت کنم...
من شربتی برداشتم و ان را به نی نی دادم.و او هم شربتی برداشت و
به من نداد و من گفتم اشکالی ندارد نوش جانت!
به ری رسیدیم و من جلوی خود سالن بزرگی را مشاهده کردم!
همه با کارت ورود وارد می شدند...ولی وقتی من را دیدند گفتند که
شما می توانید بروید ولی دوستتان باید همین جا بماند.
من هم گفتم یا دوستم همراه من داخل می شود یا پایم را درون سالن
نمیگذارم
و آن ها از این تهدید من ترسیدند و نی نی هم با من داخل شد
پس از این کار و صرف غذا به حرم برای زیارت رفتیم و بر طبق قراری که
گذاشته بودیم بیرون آمدیم و من گفتم بازار اینجا را هنوز ندیده ایم و آنها
دنبال من آمدند
من در حال بازگشت بودم که دیدم نی نی ناراحت است.نزد اورفتم و
دلیل این کار او را جویا شدم
به بقیه ی دوستان اجازه دادم تا به اتوبوس رفته و منتظر من بمانند.
نی نی می خواست عروسکی بخرد و من هم با او رفتم.
و خرید عروسک! بیش از حد طول کشید!
و اینگونه شد که ما از اتوبوس جا مانده و خود به خانه بازگشتیم...
وای که نمی دونید چه قدر خوش گذشت.جاتون خالی.
مدیر مدرسه گفت ما داریم میریم اداره تا بچه های قرآنی رو ببریم شهر ری
اگه می خوای باهامون بیا!
منم که از خدا خواسته قبول کردم و نمی دونستم که چه ماجرایی قراره
پیش بیاد.
توی اتوبوس نشسته بودیم.یهو دیدیم دارن شربت پخش می کنن.
منم با عجله یه دونه برادشتم دادم به بی بی.اونم یه دونه برداشت
برای خودش و به من نداد![]()
در عوض کل شربتا پاشید روش![]()
با کلی مکافات رسیدیم به حرم.هیچ کی نرفت تو![]()
که دیدم دور زدن رفتن پشت حرم که یه سالن بزرگ بود.من داشتم
میرفتم تو که یه نفرگفت کارتت رو نشون بده بعد برو![]()
کلی خواهش کردم دیدم فایده ای نداره![]()
پشت در موندم تا چهار ساعت دیگه برگشتن...نگو برنامه ی اقای
قرائتی بود![]()
تو این فاصله هم بی بی تا می تونست غر زد.
بعد رفتن به یه سالن دیگه!بازم نامردا گفتن کارت ورود مهمان به تالار رو
نشون بده...
منم گفتم ندارم!
یه کارت بهم داد گفت چون تنهایی بهت دادم
منم گفتم تنها نیستم
گفت اشکال نداره دوتایی با یه کارت برین![]()
رفتیم تو.محل پذیرایی از مهمانان بود![]()
ده دقیقه دیگه اومدیم بیرون.رفتیم حرم برای زیارت.یه ساعت مشخص
کردیم که بریم اونجا و دیگه برگردیم خونه
من و بی بی و دو نفر دیگه یه ربع قبل از قرار اومدیم بیرون و رفتیم بازار
تا اونا بیان و برگردیم![]()
نیم ساعت بعد به بی بی گفتم ساعت چنده؟!
اونم گفت:اخ اخ...دیر شد
منم گفتم بدو بریم.الان جا می مونیم!
بی بی هم گفت:ما که دیگه جا موندیم.خودمون باید برگردیم.وقت زیاده!
من هی حرص می خوردم بی بی هم عین خیالش نبود![]()
اخرم سه ساعت طول کشید تا رسیدیم خونه![]()
چه مسئولین بدی بودن!یه دقیقه صبر نکردن ما بیایم...و با هم بریم!![]()
من همين سفيدبرفي خودمونو دوست دارم،اين چي کاريه؟؟؟خوشت
مياد يکي داستانتو عوض کنه به جاش چرت و پرت بنويسه؟؟؟.gif)
ديگه نبينما!
وگرنه با من طرفي
+آره.چيزعجيبيه؟؟؟فقط حيف که...
حيف که چي؟
+روي نقشه يه چيزايي نوشته که ما نمي تونيم بخونيم!
چي نوشته؟
+ماکه سواد نداريم،توچي؟
من بلدم بخونم...وقتي پيش اون جادوگر بدجنس بودم،ياد گرفتم.
+جون من؟جون من راست مي گي؟بخون ديگه.بخون که مردم از
هيجان...
ولي!!!
+ديگه ولي نداره.استخاره نکن
من نمي تونم
+چرا؟
چون چند ساله که هيچي نخوندم
+يعني مي خواي بگي يادت رفته؟
نه!
+من که از کاراي تو سر در نميارم...
باورکنيد...
+چي رو؟نکنه اينم طلسم جادوگره؟
طلسم؟؟؟
نه امکان نداره
+سفيدبرفي تو حالت خوب نيست.بهتره بري استراحت کني.
نه من خوبم
اون سيب...
+چي؟سيب کجاست؟
من يه سيب خوردم....الانم اصلا حالم خوب نيست.نمي فهمم چي
ميگم،شايد،شايد...
+من که از حرفاي سفيد برفي چيزي نمي فهمم!
+مي گم نکنه اون سيب...
نه!
+سفيد...سفيدبرفي...چي شد؟
ادامه دارد...
بیاید به صفحه ی چهارتا مونده به آخر.
اون جایی که جادوگر بدجنس با یه سبدسیب اومد در خونش و...
حالا فکر کنید شما نویسنده این کتابید.داستان رو چه طوری ادامه
می دید؟
اگه من بودم این جوری می نوشتم:
ـ وای که چه قدر خسته شدم.کسی پیدا نمی شه این سیبارو بخره و
من با پولش دو تا دونه نون برای خودم بخرم.
وای وای وای.کجا استراحت کنم؟
سفید برفی پنجره رو باز می کنه و چشمش میفته به یه پیرزن مهربون.
خانوم.خانوم.
ـ با منی دخترم؟
بله با شمام.می تونید به خونه ی ما بیاید و استراحت کنید.
ـ خونه ی شما؟این خونه برای کیه؟
برای هفت تا کوتوله ی خوش قلب.اونا حتما خوش حال میشن که ببینن
من به شما کمک کردم.بفرمایین.
ـ ایشاا...از جوونی خیر ببینی مادر.
چه سیبای خوش رنگی...حتما باید خیلی هم خوش مزه باشن.
ـ آره مادر.خیلی خوش مزن.مخصوصا این یکی.می خوای بخوری؟
ولی آخه من پول ندارم.
ـ من که از دختر ماهی مثل تو پول نمی گیرم.یکی که هزار تا نمیشه.
ولی...
ـ دیگه ولی نداره.نکنه فکرمی کنی من می خوام...
نه نه.من همچین قصدی نداشتم!
ـ پس بگیرش دیگه.نوش جان.
خیلی ممنون.
ـ اوا!پس چرا نمی خوریش؟
من این سیبو بین خودم و هفت کوتوله تقسیم می کنم.
ـ نه.تو اینو بخور.بقیه ی سیبا مال اونا.
من نمی تونم قبول کنم...
ـ وای بچه!تو چه قدر لجبازی.
+سفید برفی...سفید برفی ما اومدیم.
خوش اومدین
+این زنه دیگه کیه؟
ایشون خسته بودن منم دعوت کردم بیان تو
+ولی سفیدبرفی ما که گفتیم درورو غریبه ها باز نکنی.اگه دزد باشه
چی کار کنیم؟
ـ پس کوتوله های خوش قلبی که می گفتی اینان؟هیچی نشده دارن
به من تهمت دزدی می زنن!من دیگه یه لحظه هم نمی تونم اینجا
بمونم.یادت باشه اون سیب قدرت جادویی داره.می تونه همه ی انسان های
بد روی زمین و از بین ببره...فقط یه آدم مهربون باید اونو بخوره!نه این
کوتوله های...
+کوتوله های چی؟یه باردیگه تکرار کن!
ـ من میرم.مواظب خودت باش
نه.نه خانوم شما نباید برین.نباید از دست چند تا بچه ناراحت بشین
این چه برخوردی بود؟
+اونو ولش کن.ببین نقشه ی گنج پیدا کدیم.
نقشه؟!
ادامه دارد...
من امروزمي خوام خودم و دوستم رو براي شما معرفي کنم...
چون علاوه بر خاطرات عروسکها،خاطرات خودمون رو هم مي نويسيم...
من ني ني هستم و اون که بامن همکاري مي کنه بي بي.
اميدوارم زندگي به کامتون شيرين باشه.![]()